زل میزنی به بطری خالی ات آن طرف میز
مثل انفجار بغض در پایان قصه..
سوت میکشند در گوش ات صدای خون آشام ها
باز هم تسکین درد امروز با بوف کور..
می شعرمت تا که شاید تو را آرام بگذارند
عصیان های شبانه ات هنگام تنهایی
نالیدی شبانه آزارم می دهند
شعر های گندیده ات در خاطراتم..
مثل زخم هجده تیر
که حک شده روی زندگی ام
باز منفجر میکند
پایان کل این قصه را..
سوختیمو,میسوزیمو,خواهیم سوخت
چنان مضحک و خندیدنی
مثل دستور فرمانده یا ژنرال..
مطمئنم روزی تنها خواهی مرد
مثل پرنده ای پیر در قفس
که منتظر آقای گودو بود..
فیلسوف دلقک...
ما را در سایت فیلسوف دلقک دنبال میکنید
برچسب: طعن و لعن,
نویسنده:
بازدید: 148